سخنان : شيخ بايزيد بسطامي
بار خدايا ! جز تو كس ندارم و چون تو را دارم همه را دارم .
يا چنان نماي كه هستي ؛ يا چنان باش كه مي نمائي .
هر گز از متكبر بوي معرفت نيايد .
بار خدايا ! جز تو كس ندارم و چون تو را دارم همه را دارم .
اگر من صد بار بگويم كه خداوندم اوست ؛ تا او مرا بنده خود نداند ؛ فايده اي نبود .
سوار دل باش و پياده تن .
سي سال بود كه ميگفتم ؛ خدايا ! چنين كن و چنين ده ؛ چون به قدم اول معرفت رسيدم ؛ گفتم : الهي تو مرا باش و هر چه مي خواهي كن .
نقل است كه شيخ در پس امام جماعتي ؛ نماز خواند ؛ پس از نماز ؛ امام جماعت پرسيد : ياشيخ !! تو كسبي نمي كني و چيزي از كسي نمي خواهي ؛ از كجا مي خوري ؟ بايزيد گفت : صبر كن تا اين نماز را دوباره به قضا بخوانم . گفت : چرا ؟ گفت : نماز از پس كسي كه روزي دهنده را نداند ؛ روا نبود .
بنده عاشق پروردگار خويش نخواهد شد مگر آنكه خويشتن را آشكارا و پنهان در راه خشنودي وي بذل كند و خداوند از دل وي خواند كه جز او را نخواهد.
بايزيد را پرسيدند: نشانهي عارف چيست؟ گفت: سستي نگرفتن در ذكر حق سبحانه و بيزاري نيافتن در حق وي و انس نگرفتن به غير او.
وي را گفتند: بنده از چه راه به بالاترين درجات رسد؟ گفت: اينكه كر و كور و لال بود.
روزي احمد بن خضرويه بلخي به محضر بايزيد آمد. وي احمد را گفت: تا كي گرد جهان همي گردي؟ احمد گفت: آب اگر در جايي درنگ كند بدبو شود. بايزيد گفتش: دريا شو تا بدبو نگردي.
آنكس كه خدا را شناخت، با خلق خدايش لذتي نخواهد بود و كسي را كه دنيا را شناخت زيستن در آن لذتش نبخشد.
آنكس كه چشم بصيرتش گشوده شود مبهوت گردد و ديگرش فرصت سخن نبود.
بنده تا آن زمان كه جاهل است، عارف است و هرگاه جهلش زوال يابد، معرفتش نيز زايل گردد.
مردي از بايزيد پرسيد با كدام كس همنشين شوم؟ گفت: با آنكس كه نيازمند آن نباشي كه چيزهايي را كه خداوند از آن آگاه است، از او پنهان كني.
تا زماني كه بنده پندارد كه بدتر از او بين مخلوق يافت شود متكبر محسوب گردد.
ربّ العزّة را در خواب دیدم وگفتم راه به تو چگونه است ؟ گفت: اترک نفسک وتعال: خویش را بهل وبیا
بسا کسا که به ما نزدیک است واز ما دور وبسا کسا که دور است از ما وبه ما نزدیک
مردی از خداوندان حال نزد من آمد وگفت: ای بایزید! این منزلت به چه یافتی؟ گفتم: منزلت رها کن امّا حق تعالی مرا هشت کرامت ارزانی کرد سپس مرا آواز داد که ای بایزید !
اول نخستین ازآن کرامات این بود که نفس خویش را واپس مانده دیدم وخلق را پیشی گرفته از من.
ودوم آنکه راضی شدم که به جای همه خلقبه دوزخ درآیم، از فرط شفقتی که بریشان داشتم.
وسوم آنکه قصد من ادخال سرور درقلب مؤمن بود.
وچهارم آنکه چیزی از برای فردا ذخیره ننهادم.
وپنجم آنکه رحمت خدای را از برای خلق بیشتر خواستم تا از برای خویش
وششم آنکه کوشش خویش را برای ادخال سرور درقلب مؤمن و بیرون راندن غم از دلِ او به کار بردم.
وهفتم آنکه از فرطِ شفقت برمؤمنان، هرکه را دیدم نخست بر او سلام کردم.
وهشتم آنکه گفتم: اگر خدای تعالی به روز رستاخیز برمن ببخشاید واذن شفاعتم دهد نخست آنان را شفاعت کنم که مرا آزرده اند وبا من جفا کرده اند. سپس آنان که درحق من نیکی واکرام کرده اند.
این است شادی من به تو، با این که در خوفم، پس چه گونه خواهد بود شادی من آنگاه که از تو زینهار باشم.
اگر مردی را دیدید که چندان از کرامت نصیب داشت که در هوا چهار زانو بنشیند، بدان کرامت فریفته مشوید تا آنگاه که بنگرید در برابر امر ونهی ودر حفظ حدود وادای شریعت چه گونه است.
نهایت راه صدیقان، آغاز راه انبیاست.
دوازده سال آهنگر نفس خویش بودم...
احمد بن خضرویه ی بلخی بر بایزید وارد شد. بایزید اورا گفت: تاکی از این سیر وگشت ؟ گفت آب چون در یک جای بماند عفونت گیرد. بایزید گفت: دریا باش تا عفونت نگیری.
از خویشتن خویش برون آمدم آن گونه که مار از پوست خود
چه مایه فاصله هاست میانِ آن که می گوید من وتو وآنکه می گوید تو وتو !
توبه ی از معصیت یکی وتوبه ی از طاعت هزار
به هنگام فراموش کردن نفس است یادکردِ آفریدگار نفس
اگر یک تهلیله ( لااله الاالله ) از من باصفا برآید، پس ازآن پروای هیچ چیزم نیست.
هرکه درمردمان به علم بنگرد دشمن ایشان شود وهرکه دریشان به حقیقت نگرد بریشان بخشایش آرد.
ای قرّا گونه آن چنان که می نمایی باش یا آن چنان باش که می نمایی.
به صحرا شدم دیدم که عشق باریده بود، آنگونه که پای به برف فرو می رود پای من به عشق فرو می رفت.
گرسنگی چون ابری است. هرگاه بنده گرسنه گردد، باران حکمت بر دلش فرو بارد.
آنکه برآب می رود، شگفت نیست. خدای را خلق بسیارند که بر آب روند وایشان را نزدِ خدای چندان قیمتی نیست.
عارف آن است که چون در او بنگری هیبت او ترا بگیرد وچون از او جدا شوی همچنان درهیبت او باشی
وزن ذره ای ازشیرینی او افزونتر است از...
Read moreBütün tasavvuf ve tabakat kitaplarında Bâyezîd-i Bistâmî’den bahsedilirse de bu bilgiler genellikle onun menkıbeleri, sözleri ve şathiyelerine dair olup bunlar arasında hayatıyla ilgili pek az bilgi bulunmaktadır. Bu kısıtlı bilgilere göre o İran’ın Horasan eyaletinde bulunan Bistâm kasabasında doğmuştur. Bâyezîd coşkulu davranışları, taşkın sözleri ve samimi hali ile çevresindekiler üzerinde derin tesirler bırakmış ve seçkin bir zümrenin kendi görüşleri etrafında toplanmasını sağlamıştır. Kendisini takip edenlere Tayfûrî, tuttuğu yola da Tayfûriyye veya Bistâmiyye adı verilmiştir. Beyazıd-ı Bestami Hazretlerine bir sabah namazı uyku bastırır ve sabah namazına uyanamaz. Namazını kaza eder ve tövbe eder. Fakat o kadar ağlayıp inler ki; bir ses “Ey Bayezid, günahını affettim. Duyduğun pişmanlık ve ağlamana da, yetmiş bin namaz sevabı ihsan ettim ”der. Bir zaman sonra onu, yine uyku bastırır. Bu sefer şeytan gelir ve Bayezid’in ayağından dürterek uyandırır; “Kalk haydi namazın geçmek üzeredir” der. Bayezid Şeytan’a, “Ey melun! Sen hiç böyle yapmazdın. İnsanların namazını geçirmesini ve kazaya kalması için çalışırdın. Şimdi ne oldu da beni uyandırdın? ” diye sorar. Şeytan “Kaza ettiğin o sabah namazına o kadar pişman oldun, tövbe ettin ve ağladın ki Allah sana 70.000 namaz sevabı verdi. Bu nedenle seni uyandırdım ki sadece vaktin sevabını alasın, yetmiş bin namaz sevabını alamayasın.” Yalnızken bile Allah’ın huzurunda bulunduğunu düşünerek daima diz üstü otururdu. Son derece insan severdi. Bir defasında, “Allahım! Beni cehenneme at ve vücudumu o kadar büyüt ki artık cehennemde başka birini koyacak yer kalmasın” demişti. Hayvanlara bile sonsuz şefkat beslerdi. Hemedan’dan aldığı hardal tohumuna birkaç karıncanın karışarak Bistâm’a geldiğini görünce karıncaları Hemedan’a götürüp eski yerine bıraktığı rivayet edilir. Rabbim şefaatine...
Read moreAl-Bistami was a Persian Sufi who had great influence on Sufi mysticism and is considered to be one of the important early teachers of Sufi Islam. Bayazid Al-Bistami's grandfather was a Zoroastrian from Persia. Bayazid made a detailed study of the statutes of Islamic law (sharia) and practised a strict regimen of self-denial (zuhd). All his life he was assiduous in the practice of his religious obligations and in observing voluntary worship. He urged his students (murids) to put their affairs in the hands of Allah and he encouraged them to accept sincerely the pure doctrine of tawhid (the...
Read more